تدبیر مجنون
مذهبی
دو شنبه 2 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 14:23 :: نويسنده : هوا خوبه صداي بلندگو، داخل سالن انتظار پيچيد: با عرض پوزش از تأخير يک ساعته مسافران پرواز «ايران اِير»، تهران- شيراز ، اعلام مي کنيم براي سوار شدن به هواپيما به ورودي شماره هفت مراجعه کنيد. زني که بچة توي بغلش را تکان مي داد، گفت: چه عجب! ... با اين بچه ها پدرمون در آمد. مردي که کنار زنش ايستاده بود، با صداي بلند گفت: ما که داشتيم بر مي گشتيم. نسرين دو صندلي جلوتر آمد و به خانمي که جلوتر نشسته بود، گفت: خانوم شما هم کارت پرواز شيراز گرفتين؟ خانم کمي جا به جا شد و در حالي که بلند ميشد، با سر، سخن نسرين را تأييد کرد. کيف دستي اش را بالاي سرش (جاي وسايل و ساکها) گذاشت. خواست بنشيند؛ اما پشيمان شد. خودش را به مهمانداري که چند رديف جلوتر بود، رساند و به آرامي گفت: خانوم مي شه من جامو عوض کنم؟
- مگه کنارتون آقا نشسته؟
- نه اتفاقا خانومه، (يواشکي اشاره کرد به خانوم چادري که تسبيح به دست نشسته بود) و ادامه داد: اما همسفر شدن با اينجور آدما حوصله آدمو سر مي بره.
مهماندار، نگاهي به شماره کارت کرد و چشمش به اطراف چرخيد و گفت: مي بينيد که همه صندليها پُرند... فعلا سرجاتون تشريف داشته باشيد تا ببينم چکار ميتونم بکنم.
خانم که فهميد، نسرين به تسبيحش نگاه ميکند؛ با گشاده رويي نگاهي به او انداخت و گفت: اين تسبيح ... (حرفش رو قطع کرد و گفت:) آدم وقت تنهايي، با دوستي چون خدا بيشتر ارتباط برقرار ميکنه.
- شما هم مثل من مجبورين تنهايي سفر کنين؟
نگاهي به ساعتش کرد و گفت: من استاد زبان دانشگاه شيرازم و هفتهاي يک بار سفر هوايي دارم.
نسرين تا دهان باز کرد که بگه من ...
- کيف و کلاسورت داد مي زنن که دانشجويي و ظاهراً بار اوّله که اين مسير رو ميري؟!
مهماندار خم شد و گفت: خانوم! دو رديف عقب تر خانمي حاضر شده جاشو با شما عوض کنه.
نسرين با مِن و مِن گفت: .. نه ... ديگه .. لازم نيس. مهماندار با کميتندي گفت: خانوم از اون موقع، دارم با اين و اون حرف مي زنم تا کسي راضي بشه، اونوقت شما... .
نسرين گونه هايش سرخ شد.
زن تسبيح به دست، از زيبايي کوهها و درياها و شهرهايي که از آن بالا به اندازه يک بند انگشت مي شدند، ميگفت و نسرين دو دستي کمربند ايمني را گرفته بود و جرأت نگاه کردن به بيرون را نداشت. استاد يکدفعه گفت: خوب رسيديم.
نسرين با تعجب گفت: چه زود؟
خانوم خنديد و گفت: شيراز که نه، بلکه ميون ابرها رسيديم، من بهش ميگم سرزمين ابرها .
در همين لحظه، هواپيما تکان شديدي خورد. صداي جيغ بعضي بلند شد. رنگ نسرين مثل خيلي ها پريد. خانم دست نسرين را گرفت و کمي فشرد و گفت: اين قدر نترس. نگران نباش.
نسرين با وحشت گفت: نترسم؟! هواپيما کنترلش را از دست داده ... يه وري پرواز مي کنه.
خانم لبخندي زد.
هواپيما تکانهاي شديد ميخورد، رنگ نسرين مثل گچ شده بود. اما استاد آرام بود و لبخند به لب داشت. آهسته ذکر ميگفت.
صداي خلبان در فضاي هواپيما پيچيد: خانم ها، آقايون! متأسفانه هواپيما دچار نقص فني شده، خونسردي خود تون را حفظ کنيد. ما تمام کوششمان را براي اين که به سلامت برسيم، انجام ميدهيم .
نسرين رو به خانم کرد و با گريه گفت: آروم نشستي؟ با خودت داري چه مي گي؟
يه نگاهي هم به اطرافت بکن ببين همه زنها چطور اشکشون در اومده، مردها تنشون مي لرزه. بچه هايي که تو فرودگاه بدو بدو مي کردند، الان از ترس جيکشونم در نميآد.
استاد، سرش را با تأسف تکان داد و گفت: آره، مي بينم خانم هايي که مراقب آرايش صورتشان بودند، الان چند قطره اشک، رنگ آميزي صورتشان را با هم قاطي کرده. هواپيما تکانهاي شديدي ميخورد، دعا و ناله و فرياد با هم مخلوط شده بود.
هواپيما آروم شده بود. صداي خلبان پيچيد : مسافران محترم ، به لطف خدا نگراني برطرف شد و ما به زودي و به سلامت در فرودگاه شيراز فرود خواهيم آمد.
بعضيها کف زدند . بعضي ها خنديدند، اشک توي چشم خيلي ها جمع شده بود.
نسرين به آرامي گفت: خانم بيدار شين خطر رفع شده(بعد زير لب گفت: چه بي خيال!).
استاد، چادر را از روي صورتش کنار زد و گفت: خدا رو شکر. وقتي مي خواست چادرش را جا به جا کنه گوشه کتاب دعا بيرون اومد.
نسرين با تعجب گفت: واقعا توي اين اوضاع کتاب مي خوندين؟! گفتم نمي تونستين خواب باشين .
همان طور که سرش پايين بود، گفت: براي آرامش همسفرامون دعا مي خوندم و براي نجاتمون متوسل به امام زمان عجل الله تعالي فرجه شدم. آخه دادرس ما تو اين زمان ايشونه.
نسرين: راستي شما چقدر آروميد؟ رنگ همه پريده بود؛ اما شما انگار نه انگار .
همان طور که بيرون را نگاه مي کرد (گويا دوردست ها را نگاه ميکرد)، گفت: سعي ميکنم کاري کنم مورد رضاي آقا، فرق نمي کنه تو هواپيما بميرم يا روي زمين، يا هر جاي ديگر، سعي ام بر اين بوده که توي اين مسير قدم بردارم . بعد آروم سرش را پايين انداخت، قطره اشکي روي صورتش آمد. بعد دست نسرين را فشرد؛ بيرون را نشانش داد:
- ببين دخترم ! تکانهاي شديد و نگراني ها تمام شد. اثري ازشون نيست . يک روزي هم مي آيد که بدي ها و پليديها و همه نگراني ها از بين برود . آن موقع براي همه، زمان روشنايي و آرامشه.
خودشو رو صندلي جابه جا کرد؛ ادامه داد: اگر ميخواي هميشه آرامش داشته باشي، به ياد امير دلها باش. توي اين مسير قدم بردار. منبع:مجله مهدوی امان نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |